محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره
پیوند مامانی وباباییپیوند مامانی وبابایی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

محمد مهدی.بهترین هدیه خداوند

اولین پست سال 94 - تولدت مبارک نفس زندگیمون

روزی که مادر شدم. پارسال در چنین روزی.دنیا صدای گریه کودکی را شنید.کودکی زیبا و دوست داشتنی تولدش بهانه ای شد تا این فصل و این روز را بیشتر دوست داشته باشم. 24 فروردین سال 1393 در بیمارستان امیر مازندرانی شهرستان ساری نوزادی با قد 48 و وزن 2.550   گرم .شد گل سر سبد من.تمام وجودم .عشقم.عمرم.نفسم. امروز خورشید شادمانه ترین طلوعش را داشت و دنیا رنگ دیگری! قلبم به مناسبت آمدنت در سینه نمی گنجد.  روزی که مادر شدم و تو را در آغوش گرفتم.قلبم را جانم نفسم را در آغوش داشتم. چه خوشبختم که مادر تو هستم.   وچه حس زیبایی است ...
25 فروردين 1394

آخرین پست سال 93/ پسرک 11 ماهه ما

سلام عزیز دل مامان.عشق مامان عزیزم  11 ماهگیت مبارک. عشق مامانی داری کم کم بزرگ میشی آقا میشی.1ماه دیگه تولدته و گل پسر مامان یکساله میشه.هووووورا. عزیزم چند روزه دیگه عیده و سال 93 با تموم خاطرات شیرینش که شما برای ما رقم زدین داره تموم میشه. عشقم سال نو رو پیشاپیش بهت تبریک میگم. امیدوارم سال جدید برای همه ی مردم ایران به خصوص برای ما سال خوب همراه با سلامتی و خوشبختی و موفقیت باشه. عزیزم از احوالات این روزها و کارهایی که یاد گرفتی اینو بگم که تو چهار دست وپا رفتن ماهر شدی الان بیشتر سعی میکنی که راه بری اکثرا مبل یا میز و میگیری و بلند میشی مخصوصا میز تلویزیون ...
24 اسفند 1393

8 و 9 ماهگی گل پسرم

مامانی بازم سلام. به قول خاله زهرا که همش قربون صدقت میره و میگه عمر خاله.نفس خاله.عشق خاله.  با شرمندگی و تاخیر زیاد 8 و 9 ماهگیت مبارک. عزیزم از اتفاقات 8 ماهگیت تا اون جایی که یادمه اینکه تو اون ماه 4 تا از دندونات در اومد.   بعدش آقا پسر ما طبق معمول سرما خورد.یعنی از وقتی که پاییز شروع شده محمد مهدی ما هر ماه مریضه.به قول بابایی که میگه احتمالا دلش واسه ی دکترش تنگ میشه دوست داره بره پیشش.الان هم که دارم این پست و مینویسم بیحالی.از امروز هیچ غذایی نمیخوری.چند روز قبل که بردمت پیش دکترت.خانم دکتر گفتن گلوت ویروسی شده. یه خورده بهتر شده بودی اما مثل اینکه دوباره مریض شدی.فقط خد...
11 بهمن 1393

پیامبر مهربانی ها

سلام نفس مامانی این مدت به خاطر امتحان و تحویل پروژه خیلی سرم شلوغ بود.بخشید که دیر اومدم تا وبلاگتو آپدیت کنم. مامانی .مدتی قبل یه مجله ی فرانسوی کاریکاتوری در مورد حضرت محمد ص منتشر کرد.به این دلیل  همه ی- مسلمانان تو هر سایت و شبکه ی اجتماعی که عضو بودن ارادت خودشونو به پیامبر نشون دادن.منم این پست واختصاص دادم به پیامبر مهربانمون.   اینم محمد مهدی جانم   عزیزکم در پناه حضرت محمد ص باشی. ...
10 بهمن 1393

7ماهگی نفس مامان

سلام سلام صدتا سلام به گل پسر مامان مامانی 7ماهگیت مبارک. از احوالات این ماهت بگم که سرمای شدیدی خوردی من و  بابایی هم از شما گرفتیم که هنوزم بعد مدتها سرفه هامون قطع نشده. خدا رو شکر مامانی که شما لااقل خوب شدین. دیگه دیگه شما تو این ماه 2تا مروارید جدید در آوردین قبل از در آوردن دندونهات خیلی بی تابی میکردی مخصوصا نیمه های شب که از خواب بیدار میشدی و شروع میکردی به گریه کردن.چون اون موقع سرما هم داشتی من و بابایی فکر میکردیم که به خاطر سرما خوردگیته اما نگو که عسلم داشته دندون در میاورده.هـــــــــــــــورررا بعدش هم تو این ماه من وشما و مادر جون و عزیز جون رفتیم مراسم شیرخوارگان حسی...
29 آبان 1393

عشقهای ابدیم

عاشقانه های من برای همسر مهربانم خوشحالم و هزاران بار خدای مهربان را شاکرم که تو را به من هدیه داد. خوشحالم و به خود میبالم که همیشه تو را در کنارم دارم. و چه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن. و از ان شیرینتر با تو همکلام شدن. عشقـــــــ .قلب کوچکم را از خود بی خود کرده. چرا که تنها تو را در میان دیگران باور کرده است. کاش زودتر از اینا تو را یافته بودم گل من. زیرا احساس میکنم با عشقــــــ تازه متولد شده ام. حال...تو مرا لیلای خویش می پنداری. و من تو را مجنون عشقـــــ می نامم. تو مرا برای خود میدانی.من نیز تو را از برای قلب خود میدانم. و چ...
28 مهر 1393

پایان 6 ماهگی و واکسن زدن پسرم

ســــــــلام عزیز دل مامان یکی یدونه خونمون. پسرم این روزها چقدر زود میگذره انگار همین دیروز بود که تو به دنیا اومدی و با اومدنت زندگی من و بابایی و شیرینتر از قبل کردی. مامانی اصلا دوست ندارم این روزها زود بگذره اما کاریش نمیشه کردبالاخره این 6 ماه با تموم خاطرات خوب و بدش گذشت و پسرک خونمون روز به روز بزرگتر و بزرگتر میشه. قربان بره مامانش   حالا بعد از 2روز تاخیر بالاخره دیروز بردیمت واکسن 6 ماهگیتو زدیم.اولش که رفتیم خیلی میخندیدی اما از وقتی که دراز کشیدی تا خانومه وزنتو بگیره گریه رو شروع کردی.روی ترازو اونقدر وول وول خوردی که ترازو بالا و پایین میرفت و خانومه نمیتونست وزنتو بگیره.موقع واکسن زدن که دیگه نپرس اونقدر گ...
27 مهر 1393